تبليغاتX
قاصدک
 

آسمان امشب به حالم مویه کن

روح تبدار مرا پاشویه کن

آتش افکند عاشقی بر حاصلم

گریه کن در مجلس ختم دلم

گریه کن ای عشق، روحم تیر خورد

شانه احساس من شمشیر خورد

باید امشب را عزاداری کنم

تا سحر بر نعش دل زاری کنم

چشمم افسونخانه ناز کسی ست

سینه ام آیینه راز کسی ست

باید امشب بشکنم آیینه را

وا کنم این عقده دیرینه را

شوخ چشمی بی شکیبم کرده است

با خودم حتی غریبم کرده است

هر چه هست از چشم پر نیرنگ اوست

او که می گویند پشت خوابهاست

اختر فرمانروای آبهاست

او که خویشاوند نزدیک گل است

شرح احساس ظریف بلبل است

                                 او شبي آمد مرا ديوانه كرد

                                 او مرا يك باغ بي پروانه كرد

آن بلا، آن درد خوب سینه سوز!

از کجا آمد، نمی دانم هنوز!

شاید از اعماق جنگلهای راز

شاید از پشت کپرهای نیاز

آمد و بر بام روحم پر کشید

از سر پرچین قلبم سر کشید

آمد و من پیش پایش گم شدم

از جنون، ورد لب مردم شدم

آمد از دردش پًرم کرد و گذشت

بی وفا سیلی خورم کرد و گذشت

شمع بزمش بودم، آبم کرد و رفت

عشوه اي کرد و خرابم کرد و رفت

رفت و کوه طاقتم را باد بًرد

یوسف امید من در چاه مًرد

رفت و طاق عشق من آوار شد

رفت و منصور دلم بر دار شد

عاشقان آیینهء روح همند

مرهم دلهای مجروح همند

عشق همخوابی آب و آتش است

موج خون بر ساحل آرامش است

عشق راه عقل را گل میکند

هرچه با ما میکند دل میکند

آتش شوقی که گم شد در گلم

سر زد از خاکستر سرد دلم

ای دل شوریده مستی میکنی؟

باز هم شبنم پرستی میکنی؟

بعد از این زهر جدایی را بخور

چوب عمری با وفایی را بخور

منکه گفتم این بهار افسردنی ست

منکه گفتم این پرستو مردنی ست

منکه گفتم ای دل بی بند و بار

عشق یعنی رنج ، یعنی انتظار

عشق ، خونت را دواتت میکند!

شاه باشی ، عشق ماتت میکند

آه عجب کاری بدستم داد دل

هم شکست و هم شکستم داد دل

 

 

پيوند مستقيم  نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط قاصدک  | 

 تا تو به داد من رسي من به خدا رسیده ام

بس كه جفا ز خار وگل ديد دل رميده ام

همچو نسيم از اين چمن پاي برون كشيده ام

شمع طرب ز بخت ما آتش خانه سوز شد

گشت بلای جان من عشق به جان خريده ام

حاصل دور زندگي صحبت آشنا بود

تا تو ز من بريده اي من ز جهان بريده ام

تا به كنار من بودي بود به جا قرار دل

رفتي ورفت راحت از خاطر آرميده ام

تا تو مراد من دهي كشته مرا فراق تو

تا تو به داد من رسي من به خدا رسيده ام

چون به بهار سر كند لاله ز خاك من برون

اي گل تازه ياد كن از دل داغديده ام

يا ز ره وفا بيا يا ز دل رهي برو

سوخت در انتظار تو جان به لب رسيده ام

پيوند مستقيم  نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط قاصدک  | 
 

پيوند مستقيم  نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط قاصدک  | 
 

 زیرخاکستر ذهنم باقی است

آتشی سرکش و سوزنده هنوز

یادگاری است زعشقی سوزان

که بود گرم و فروزنده هنوز

*****

عشقی آن گونه که بنیان مرا

سوخت از ریشه و خاکستر کرد

غرق در حیرتم ازاین که چرا

مانده ام زنده هنوز

*****

گاه گاهی که دلم می گیرد

پیش خود می گویم

آن که جانم را سوخت

یاد می آردازاین بنده هنوز

*****

سخت جانی را بین

که نمردم از هجر

مرگ صد بار به از

بی تو بودن باشد

گفتم از عشق تو من خواهم مرد

چون نمردم هستم

پیش چشمان تو شرمنده هنوز

*****

گر چه از فرط غرور

اشکم از دیده نریخت

بعد تو لیک پس از آن همه سال

کس ندیده به لبم خنده هنوز

*****

گفته بودند که "از دل برود یار چو از دیده برفت"

سال ها هست که از دیده ی من رفتی، لیک

دلم از مهر تو آکنده هنوز

*****

دفتر عمر مرا

دست ایام ورق ها زده است

زیر بار غم عشق

قامتم خم شد و پشتم بشکست

در خیالم اما

هم چنان روز نخست

تویی آن قامت بالنده هنوز

*****

در قمار غم عشق

دل من بردی و با دست تهی

منم آن عاشق بازنده هنوز

*****

"آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش"

گر که گورم بشکافند عیان می بینند

زیر خاکستر جسمم باقی است

آتشی سرکش و سوزنده هنوز

*****

پيوند مستقيم  نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 6:21 قبل از ظهر  توسط قاصدک  | 

                                                        

                                                            بیداری

                        تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره خالی از سکنه افتاد .

                         او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را

                      به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند اما کسی نمی آمد. سرانجام

                      خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را  

                      از عوامل زیان بار محافظت نماید و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.  

                      اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود به هنگام برگشتن دید

                         که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود

                           متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.

                          از شدت خشم و اندوه ...فریاد زد: خدایا چطور راضی شدی با من

                          چنین کاری کنی؟ صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به

                          ساحل نزدیک می شد از خواب پرید کشتی آمده بود تا نجاتش دهد.

                            مرد خسته از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که

             من اینجا هستم ؟ آنها جواب دادند ما متوجه علائمی که با دود می فرستادی شدیم

پيوند مستقيم  نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط قاصدک  | 
 

                                          

                                     بخاطر بهترین روز خدا  

                                            مادر ای پرواز نرم قاصدک

                                  مادر ای معنای عشق شاپرک

                                   ای تمام ناله هایت بی صدا

                                   مادر ای زیباترین شعر خدا

پيوند مستقيم  نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 1:39 قبل از ظهر  توسط قاصدک  | 

پرواز در هوای خیال تو دیدنی است

حرفی بزن که موج صدای تو شنیدنی است

شعر زلال جوشش احساس های من

از موج دلنشین کلام تو چیدنی است

 یک قطره عشق کنج دلم را گرفته است

 خم شد، شکست پشت دل نازکم ولی

 بار غمت، عزیز تر از جان ، کشیدنی است

 من در فضای خلوت تو خیمه می زنم

 طعم صدای خلوت پاکت شنیدنی است

تا اوج ، راهی ام به تماشای من بیا

با بال های عشق تو پرواز دیدنی است

 

پيوند مستقيم  نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 6:11 بعد از ظهر  توسط قاصدک  | 

 

بس شنيدم داستان بی کسی

 بس شنیدم قصه دلواپسی

قصه عشق از زبان هر کسی 

 گفته اند از نی حکایتها بسی

حال از من بشنو این افسانه را

 داستان این دل دیوانه را

چشمهایش بویی از نیرنگ داشت 

 دل دریغا سینه ای از سنگ داشت

با دلم انگار قصد جنگ داشت

گویی از با من نشستن ننگ داشت

عاشقم من قصد هیچ انکار نیست

لیک با عاشق نشستن عار نیست

کار او آتش زدن من سوختن

در دل شب چشم به دردوختن

من خریدن ناز او نفروختن

باز آتش بر دلم افروختن

سوختن از عشق را از بر شدیم 

 آتشی بودیم و خاکستر شدیم

از غم این عشق مردن باک نیست 

 خون دل هرلحظه خوردن باک نیست

از دل دیوانه بردن باک نیست 

 دل که رفت سر سپردن باک نیست

آه! میترسم شبی رسوا شوم

بدتر از رسوائیم تنها شوم

بر چنین نامهربانی دل مبند

دوستان گفتند دل نشنید پند

گرچه سوزد پر ولی پروانه ام 

 فاش میگویم که من دیوانه ام

تا بکی آخر چنین دیوانگی

پیلگی بهتر از این پروانگی

گفتمش آرام جانی گفت نه!

 گفتمش شیرین زبانی گفت نه!

می شود یک شب بمانی گفت نه!

 گفنمش نامهربانی گفت نه!

دل شبی دور از خیالش سر نکرد

گفتمش افسوس او باور نکرد

چشم برهم می نهم من نیستم 

 می گشایم چشم من من نیستم

خود نمی دانم خدایا چیستم 

 یک نفر گوید مرا من کیستم

بس کشیدم آه از دل بردنش 

 آه اگر آهم بگیرد دامنش

با تمام بی کسی ها ساختم

 دل سپردم سر به زیر انداختم

این قماری بود که من نشناختم 

 وای بر من ساده بودم باختم

دل سپردن دست او دیوانگیست 

 آه غیر از من کسی دیوانه نیست

گریه کردن تا سحر کار من است 

 شاهد من چشم بیمار من است

فکر میکردم که او یار من است

نه فقط در فکر آزار من است

نیتش از عشق تنها خواهش است 

 دوستت دارم دروغی فاحش است

یک شب آمد زیرو رویم کرد و رفت 

 بغض تلخی در گلویم کرد و رفت

پایبند جستجویم کرد و رفت 

 عاقبت بی آبرویم کرد و رفت

این دل دیوانه آخر جای کیست

 آنکه مجنونش منم لیلای کیست

مذهب او هرچه بادا باد بود 

 بی نیاز از مستی من شاد بود

خوشبحالش که اینقدر آزاد بود

چشمهایش مست مادر زاد بود

یک شب از عمر سیرم کرد و رفت

بیست سالم بود پیرم کرد و رفت...

پيوند مستقيم  نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 1:6 قبل از ظهر  توسط قاصدک  | 

 

دیگر ندیدمت،‌ نه در باد و نه در فانوس
دیگر ندیدمت، نه بر پلک پروانه و نه در تخیل شبنم
دیگر ندیدمت، نه در صبحی از پی شب و
نه در شبی از غروبِ همان روز بی‌رویا که فرداش آدینه بود.
عجیب است، چشمهای همه‌ی مردگان مرا می‌نگرند.
چشمهای همه‌ی مردگان، همزادانِ ستاره‌اند.
دریغا سوسوی منتظر! بلکه تو از خود من،
به اشاره نامی را زمزمه کنی،
ورنه نمی‌توانمت شناخت!
چشمهای همه‌ی مردگان، همزادانِ ستاره‌اند،

من از میان همه‌ی شما، منتظر کسی بودم، که نیامد!
به گمانم دریا، چشمی برای گریستن نداشت،
ورنه آن پرنده‌ی بی‌جفت
به جای نَمِ یکی قطره‌ی باران
چشم به راه دو دیده‌ی من از دریا نمی‌گریخت

پيوند مستقيم  نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 8:32 قبل از ظهر  توسط قاصدک  | 

 

پيوند مستقيم  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 11:26 بعد از ظهر  توسط قاصدک  |